تبليغاتX
برای آزاد زیستن

برای آزاد زیستن

می ترسم از روزی که تو/از روزگار من بری!(حسین نیک بخت کتولی)(ح.نون.کاف)

تنهایی

من از پای در آمدم

...

نشستی

نگاه کردی

و

خوابت برد

ح.نون.کاف

حسین نیک بخت کتولی

+ نوشته شده در  ساعت 20:47  توسط   | 

قاصدک

دلگیر مشو:
مقصود من
قصد قاصدک بود به پرواز
...
باید رفت
...
ح.نون.کاف
+ نوشته شده در  ساعت 11:11  توسط   | 

شکارچی

گریختم

پایم در تله ات گیر کرد/

و تا تو به شکارگاه بیایی

بدنم/

سرد شده بود/

 

ح.نون.کاف

 

+ نوشته شده در  ساعت 21:10  توسط   | 

دیروز

آرام نگاه کردنت جرم داشت

هیج جای درنگ نبود

برایت بوق زدم...

ح.نون.کاف

+ نوشته شده در  ساعت 21:3  توسط   | 

قیام

تو...

تو معنی جهاد یک ستاره ای...

علیه آسمان بی قواره ام...

 

ح.نون.کاف

+ نوشته شده در  ساعت 21:1  توسط   | 

درد

از حجم تو لبريز شدم

حوصله ام

سر

رفت!

 

ح.نون.كاف

حسين نيك بخت كتولي

+ نوشته شده در  ساعت 19:38  توسط   | 

...

بگذار فراموشت كنم!
اينگونه
آسان تر
دفن مي شوي!


ح.نون.كاف

حسین نیک بخت کتولی

+ نوشته شده در  ساعت 10:31  توسط   | 

دست رنج

بزرگ شدی

بزرگت کردم

آنقدر که زیر پایت له شدم!

 

ح.نون.کاف

حسین نیک بخت کتولی

+ نوشته شده در  ساعت 11:54  توسط   | 

غفلت

از کنار عشق لیز خوردی...

کاش بند پوتینت را

محکمتر

می بستی

 

ح.نون.کاف

حسین نیک بخت کتولی

+ نوشته شده در  ساعت 11:51  توسط   | 

خستگی

در سینه ات

سنگ می تپید

فرهاد بودن کار هرکسی نیست!!

 

ح.نون.کاف

حسین نیک بخت کتولی

+ نوشته شده در  ساعت 11:39  توسط   | 

قدرت

به اوج رسيدي...
دستم را رها كردي...
،و سقوط
احساس
پروازم
...را
له كرد!

ح.ن.كاف

حسین نیک بخت کتولی

+ نوشته شده در  ساعت 21:18  توسط   | 

هوايش را داشتم...
...
...
تا
ناگهان
......
...
باد وزيد!!

ح.نونوكاف
حسین نیک بخت کتولی
+ نوشته شده در  ساعت 21:19  توسط   | 

تولد

 
زمستان بود..ابرها متراكم شدند و آسمان مرا زاييد!
سالها مي گذرد
زميني شده ام
و هنوز
دلتنگ
...مادر آسماني خويشم!

ح.نون.كاف
حسین نیک بخت کتولی
+ نوشته شده در  ساعت 21:7  توسط   | 

زلزله

 
مي ترسم تقدير تكانم دهد
و تا چشم باز مي كنم
آوار
معشوقه ام
را
...آجري كرده باشد!

ح.نون.كاف
حسین نیک بخت کتولی
+ نوشته شده در  ساعت 21:13  توسط   | 

بازنده

معصومیت از دست رفته ام

 را

 در تو جست و جو می کنم

و

تو

 آرام آرام

 به بهشت می روی!

 

ح.نون.کاف

حسین نیک بخت کتولی

+ نوشته شده در  ساعت 14:38  توسط   | 

باد موافق

در سرزمین دلت

 گوشه ای

بیتوته کرده ام!

باد پرچم دولت تورا

می افشاند...

و خانه کوچک مرا 

خراب می کند!!

 

ح.نون.کاف

حسین نیک بخت کتولی

 

+ نوشته شده در  ساعت 16:13  توسط   | 

فریب

نیاز را

 در

 چشمانت دیدم

رویایم را به تو سپردم

"گم" شد!

ح.نون.کاف

حسین نیک بخت کتولی

 

 پ.ن: گاهی  بعضی چشم ها  دروغ می گویند!

 

+ نوشته شده در  ساعت 16:6  توسط   | 

ییوند 2

عشق/سیب/شیطان

کاش سیب لعنتی را گاز نمی زدی

در بهشت

دائما

حوصله ام

سر

می رود!

 

ح.نون.کاف

حسین نیک بخت کتولی

+ نوشته شده در  ساعت 16:0  توسط   | 

پیوند

آتشت کشیدم

یک روز دیگر هم گذشت

و هنوز

باد

خاکسترت را نبرده است!

ح.نون.کاف

حسین نیک بخت

+ نوشته شده در  ساعت 15:57  توسط   | 

کوچ خواهم کرد

کوچ خواهم کرد/

چشم خواهم بست/

دست خواهم شست/

بغض خواهی داشت

اشک خواهی ریخت/

داد خواهی زد/

...

شوق خواهد داشت!

 

ح.نون.کاف

حسین نیک بخت کتولی

+ نوشته شده در  ساعت 15:49  توسط   | 

گمراه

نصف پوچی من به خاطر توست!

"الهه ای بودی که زود بی اعتبار شد"

 

ح.نون.کاف

حسین نیک بخت کتولی

+ نوشته شده در  ساعت 9:48  توسط   | 

دره

آن پایین ها مرزی است که مرگ ناکام/

 مرا می جوید....

  و من

می ترسم  در حسرت یک اندیشه کزایی.... داوطلبانه قربانی شوم

 می ترسم از دیاگرام سقوط...

از مرگ یک تکامل /

می ترسم از کوری

خدایا کجای راه را سر سری آمده ام؟

 

*نوشته از خودم

+ نوشته شده در  ساعت 12:31  توسط   | 

من یک زندانی هستم

 

سیاهچال چشم تو

مرا

به زنجیر کشیده است!

احتمالا

مرگ مرموزی خواهم داشت!

 

حسین نیک بخت کتولی

ح.نون.کاف

 

+ نوشته شده در  ساعت 13:36  توسط   | 

داستان من

نماندی...

نبودی

ندیدمت...

...

دلم تنگ شد

 و چشمانم /خود را/به کوری/زدند

 

حسین نیک بخت کتولی

ح.نون.کاف

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 13:24  توسط   | 

خیابان

 

دستاهایم یخ می کند...

اه..

خیابان لعنتی...

چنار  های بیهوده

کلاغ های سیاه زشت مسخره....

وقتی

تو بودی

این خیابان

اینقدر

طولانی

نمی شد!

ح.نون.کاف

حسین نیک بخت کتولی

زیبا نوشت:

ويلي : تو اينجا چكار مي كني؟
چارلي : خوابم نمي برد. قلبم داشت آتش مي گرفت.
ويلي : خوب، معلومه غذا خوردن بلد نيستي! بايد يه چيزي راجع به ويتامين و اين حرفها ياد بگيري.
چارلي : اون ويتامين ها چه فايده اي داره؟
ويلي : اونا استخوناتو درس مي كنن.
چارلي : آره، اما قلب آدم كه استخون نيست.

مرگ فروشنده / آرتور ميلر / ترجمه : ع. نوريان

+ نوشته شده در  ساعت 13:14  توسط   | 

اشتباه

هیچ جای قصه من ابری نیست...

عینکت را بردار!

ح.نون.کاف

حسین نیک بخت کتولی

+ نوشته شده در  ساعت 12:37  توسط   | 

گلایه( دردو دل)

مثل پنجره های خاک گرفته قدیمی شده ام

نه نوری از من به تو می رسد

نه با من میتوانی

"بیرون"

را تماشا کنی....

آدمیزاد چقد زود پیر می شود....

 

ح.نون.کاف

حسین نیک بخت کتولی

+ نوشته شده در  ساعت 11:47  توسط   | 

صبر

بذرت

را 

له كردم...

به پايم چسبيدي ...

ريشه كردي

و ميوه ات

قلبم

را

تسخير كرد


حسين نيك بخت كتولي

ح.نون.كاف

+ نوشته شده در  ساعت 20:42  توسط   | 

دوست جهنمی

سلام کرد...

دهانش بوی سیب می داد...

معلوم بود از بهشت رانده شده است!

apple

حسین نیک بخت کتولی

ح.نون.کاف

+ نوشته شده در  ساعت 16:9  توسط   | 

گریه 2

 

آغوش  

عمیقم

را

با

چشمانت

پر کن

خسته ام

از

سراب بودن!

 

مربوط نوشت:

حق دارم

متاثر باشم از تو

این ویژگی یک انسان

عاشق است!

حسین نیک بخت کتولی

ح.نون.کاف

+ نوشته شده در  ساعت 14:8  توسط   |